سفارش تبلیغ
صبا ویژن
در گذشته مرا برادرى بود که در راه خدا برادریم مى‏نمود . خردى دنیا در دیده‏اش وى را در چشم من بزرگ مى‏داشت ، و شکم بر او سلطه‏اى نداشت ، پس آنچه نمى‏یافت آرزو نمى‏کرد و آنچه را مى‏یافت فراوان به کار نمى‏برد . بیشتر روزهایش را خاموش مى‏ماند ، و اگر سخن مى‏گفت گویندگان را از سخن مى‏ماند و تشنگى پرسندگان را فرو مى‏نشاند . افتاده بود و در دیده‏ها ناتوان ، و به هنگام کار چون شیر بیشه و مار بیابان . تا نزد قاضى نمى‏رفت حجّت نمى‏آورد و کسى را که عذرى داشت . سرزنش نمى‏نمود ، تا عذرش را مى‏شنود . از درد شکوه نمى‏نمود مگر آنگاه که بهبود یافته بود . آنچه را مى‏کرد مى‏گفت و بدانچه نمى‏کرد دهان نمى‏گشود . اگر با او جدال مى‏کردند خاموشى مى‏گزید و اگر در گفتار بر او پیروز مى‏شدند ، در خاموشى مغلوب نمى‏گردید . بر آنچه مى‏شنود حریصتر بود تا آنچه گوید ، و گاهى که او را دو کار پیش مى‏آمد مى‏نگریست که کدام به خواهش نفس نزدیکتر است تا راه مخالف آن را پوید بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یکدیگر پیشى گرفتن . و اگر نتوانستید ، بدانید که اندک را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن . [نهج البلاغه]
حرفها و خاطره های من و عشقم

برای من نوشته، گذشته ها گذشته، تمام قصه ها هوس بود.. برای او نوشتم، برای تو هوس بود، ولی برای من نفس بود…
کاشکی خبر نداشتی، دیوونه ی نگاتم.. یک مشت خاک نا چیز، افتاده ای به زیر پاتم…
کاشکی صدای قلبت، نبود صدای قلبم.. کاشکی نگفته بودم، تا وقتی جون دادن باهاتم…
نوشته، هر چه بود تموم شد.. نوشتم عمر من حروم شد…
نوشته، رفته ای ز یادم.. نوشتم، شمع رو به بادم…
نوشته، در دلم هوس مرد.. نوشتم، دل توی قفس مرد…
کاشکی نبسته بودم، زندگیمو به چشمات.. کاشکی نخورده بودم، به سادگی فریب حرفات…
لعنت به من که آسون، به یک نگات شکستم.. به این دل دیوونه، راه گریزو ساده بستم…<**ادامه مطلب...


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط باران آسمانی 89/8/8:: 10:2 عصر     |     () نظر